سلامی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سلامی . [ س َ ] (اِخ ) قصبه مرکز دهستان بالاخواف بخش خواف شهرستان تربت حیدریه، دارای ١١١٣ تن سکنه است . آب آن از قنات و رودخانه و محصول آن غلات، پنبه، زیره است . شغل اهالی زراعت و کرباس بافی دارای دبستان است . از آثار قدیمه قلعه خرابه ای دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٩).
سلامی . [ س َ ] (اِخ ) ابوالفضل محمدبن احمدمعروف به حاکم الشهید وی از ٣٣١ تا ٣٣٥ هَ .ق . وزارت نوح بن نصر سامانی را داشته . (فرهنگ فارسی معین ).
سلامی . [ س َل ْ لا ] (اِخ ) ابوعلی السلامی البیهقی النیشابوری المتوفی سنه ٣٠٠، ثعالبی در یتیمه الدهر (ج ٤ ص ٢٩) گوید وی در سلک ملازمان و کتاب ابوبکر [ محمدبن المظفر ] بن محتاج و پسرش ابوعلی [ احمدبن محمدبن المظفر ] بن محتاج منخرط بود وی را تصانیف بسیار است از جمله کتاب التاریخ فی اخبار ولاة خراسان و مقصود مصنف از کتاب تاریخ همین کتاب است و ابن خلکان در تاریخ خود بسیار از این کتاب نقل میکند و مخصوصاً در ترجمه ٔ یعقوب بن اللیث الصفار فصلی طویل از کتاب مذکور ایراد نموده است .