سلام
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سلام . [ س ِ ] (ع مص ) صلح کردن و آشتی نمودن . (اقرب الموارد) (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء).
سلام . [ س َ ] (ع اِ) کلمه ٔ دعایی مأخوذ از تازی، به معنی بهی که در درود بر کسی گویندیعنی سلامت و بی گزند باشید و نیز تهنیت و زندش و تحیت و درود و خیر و عافیت و تعظیم و تکریم و با فعل دادن، کردن، و زدن و گفتن آید. (از ناظم الاطباء). درودگفتن . تهنیت گفتن . (فرهنگ فارسی معین ) : نرمک او را یکی سلام زدم کرد زی من نگه بچشم آغیل . حکاک . مگر با درود و پیام و سلام دو کشور شود زین سخن شادکام . فردوسی . سلام بر تو باد و رحمت و برکتهای ایزدی . (تاریخ بیهقی ). از سجودش بتشهد برد آنگه بسلام زو سلامی و درودی ز تو بر جمع کرام . منوچهری . از تو ما را نه کنار و نه پیام و نه سلام مکن ای دوست که کیفر بری و درمانی . منوچهری . ور سلامت را نمیداد او علیک پیشت آید بی تکلف بسلام . ناصرخسرو (دیوان ص ٢٩٩). جواب داد سلام مرا به گوشه ٔریش چگونه ریشی مانند یک دو دسته حشیش . انوری . بسلامیت دردسر ندهیم زآنکه ترسنده از ملال توایم . خاقانی . چون سخن از خود بدر آمدتمام تا سخنش یافت قبول سلام . نظامی . یک سلامی نشنوی ای مرد دین که نگیرد آخرت آن آستین . مولوی . گر بلندت کسی دهد دشنام به که ساکن دهد جواب سلام . سعدی . ♦ بسلام آمدن ؛ به تهنیت و درود آمدن : روز آدینه قاید بسلام خوارزمشاه آمد و مست بود ناسزاها گفت و تهدیدها کرد. (تاریخ بیهقی ). بنده وارت بسلام آیم و خدمت بکنم ور قبولم نکنی میرسدت کبر و منی . سعدی . زهی سعادت من کم تو آمدی بسلام خوش آمدی و علیک السلام والاکرام . سعدی . ♦ بسلام کسی رفتن ؛ به حضور او رفتن برای اظهار ادب . شرفیاب حضور کسی شدن : و بسلام کسی نرفتی و کس را نزدیک خود نگذاشتی . (تاریخ سیستان ). طاهر فرمان داد تا همه ٔ سرهنگان بسلام لیث رفتند. (تاریخ بیهقی ). ♦ دو سلام گفتن بر... ؛ ترک گفتن : گر کنی در جهان به شب گیری دو سلام و چهار تکبیری . سنایی . ♦ امثال : با مردم زمانه سلامی و والسلام . سلام از کوچک است . سلام از ماست . سلام بزرگ و کوچک ندارد. سلام روستایی بی طمع نیست . سلام سلامتی است . رجوع به امثال و حکم دهخدا شود. سلام سنت است و جواب آن واجب . (از جامع التمثیل ). ◄ احترام نظامی که هر فرد سپاهی نسبت بمافوق خود انجام دهد و آن معمولاً عبارت است از خبردار بودن و بالا بردن دست راست و قرار دادن نوک پنجه دست مزبور نزدیک شقیقه . (فرهنگ فارسی معین ). ◄ در شرع، ذکری است که نمازگزار درآخرین رکعت نماز گوید و جز بدان تمام نشود و آن را دو صیغه است السلام علینا و علی عباداﷲ الصالحین . السلام علیکم و رحمة اﷲ و برکاته . نمازگزار هریک از این دو سلام را بدهد دیگری مستحب شود. (فرهنگ فارسی معین ). ◄ نام درختی تلخ که سلام نیز گویند. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). ◄ صدهزاری که به هندی لکه گویند و در سراج اللغات از کتاب دبستان نقل کرده است که مراتب اعداد نزد فارسیان بدینگونه است یک، ده، صد، هزار، سلام یعنی صدهزار. و صد سلام را شمار گویند و صدشمار را اشمار و صداشمار را اراده و صد اراده را رالی ارار گویند. (غیاث ). ◄ (اِمص ) سلامت . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). ◄ بی گزندگی . (منتهی الارب ) (آنندراج ). ◄ بی عیبی . (آنندراج ). پاکی از عیبها. (منتهی الارب ). بی عیب . (زمخشری ). بی عیب بودن . ◄ تحیت . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد). ◄ (مص ) گردن نهادن . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (اقرب الموارد). ◄ در اصطلاح فلسفی برهنه شدن نفس از محنت دو جهان است . (کشاف اصطلاحات الفنون ). تجردالنفس عن المحنة فی الدارین . (تعریفات جرجانی ). ♦ ابوسلام ؛ مردم گیاه . (ناظم الاطباء). ♦ دارالسلام ؛ بهشت . (اقرب الموارد) (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). ♦ سلام پله ؛ کنایه از میل کردن کفه ترازو از طرفی که جنس در او باشد. (آنندراج ). رجوع به همین کلمه شود. ♦ مدینة السلام ؛ بغداد. (اقرب الموارد) (ناظم الاطباء) (منتهی الارب ). در لغت نامه ٔ مقامات حریری میگوید که بغداد را از آن روی مدینة السلام گویند که سلام دریایی است دربغداد. ♦ نهرالسلام ؛ دجله . (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد) (منتهی الارب ). ♦ وادی السلام ؛ پشت کوفه . (اقرب الموارد) (ناظم الاطباء) (منتهی الارب ). ۩ گورستان، قبرستان در نجف اشرف . ♦ والسلام ؛ تمام شد و بآخر رسید. (ناظم الاطباء) : بی طمع نشنیده ام از خاص و عام من سلامی ای برادر والسلام . مولوی . چه وصفت کند سعدی ناتمام علیک الصلوة ای نبی والسلام . سعدی (بوستان ). ◄ (اِخ ) نامی از نامهای باریتعالی . (اقرب الموارد) (منتهی الارب ).