سلحدار
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سلحدار. [ س ِ ل َ ] (نف مرکب ) آنکه سلاح بتحویل او باشد. (بهار عجم ) (آنندراج ). مخفف سلاحدار : شحنه ٔ میدان پنجم تا سلحدار تو شد زخم او بر جسم جانی نه که جانی آمده است . سنایی . بلای خمار است در عیش مل سلحدار خار است با شاه گل . سعدی . تا جهان بوده ست فراشان گل از سلحداران خار آزرده اند. سعدی .