سلمان ساوجی | دیوان اشعار | قصاید | قصیده شماره ۴۴ - در بیان اوضاع نامناسب ساوه
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
چون به عزم حضرت خورشید جمشید اقتدار آفتاب سایه گستر، سایه پروردگار ابر دریا، آستین خورشید گردون آستان اردشیر شیر دل نوشین روان روزگار زهره عشرت ماه طلعت مهر بهرام انتقام مشتری رای عطارد فطنت کیوان وقار ظل حق چشم و چراغ دوده چنگیز خان کاسمان را بر مدار رای او باشد مدار از خراب آباد شهر ساوه کردم عزم جزم ساعتی میمون به فال سعد و روز اختیار جمعی از واماندگان موج طوفان بلا قومی از سرگشتگان تیه ظلم روزگار جمله در فتراک من آویختند از هر طرف کاخر از بهر خدا پا از پی اهل تبار چون به سعی کعبه حاجات داری روی دل حاجتی داریم حاجتمند را حاجت برآر هدهدی تاج کرامت، بر سرت حال سبا گر مجالی با شدت پیش سلیمان عرضه دار کای سکندر معدلت از جور یاجوج الامان وی سلیمان زمان از ظلم دیوان زینهار ساوه شهری بود بل بحری پر از گوهر که بود اصل او را معجز مولود احمد یادگار هم نهاد خطهاش را زینت بیت الحرام هم سواد عرصهاش را رتبت دارالقرار باد او چون باد عیسی دلگشا و روح بخش آب او چون آب کوثر غمزدای و سازگار در شمال فصل تابستان او، برد شتا در مزاج آذر و آبان او، لطف بهار هیچ تشویشی در او نابوده جز در زلف دوست هیچ بیماری درو ناخفته الا چشم یار همچو نرگس مست و زردست ایمن نیم شب خفته بودندی غریبان بر سر هر رهگذار خواجگان ما دلدار معتبر در وی چنانک هر یکی را همچو قارون بود صد سرمایه دار خواجه شد بیاعتبار ومال شد مار سیه ای خداوندان مال، الاعتبار الاعتبار! بوده از خوبی سوادش چون سواد خال جمع وز پریشانی شده چون زلف خوبان تار تار بقعهای بینی چو دریا در تموج ز اضطراب مردمی دروی چو در دریا غریق اضطراب عین گستاخی است گفتن در چنین حضرت به شرح آنچه در وی رفت از قحط وبا پیرار وپار قحط تا حدی که مرد از فرط بیقوتی چو شمع چشم خود را سوختی در آتش و بردی به کار شب همه شب تا سحر بر نالههای رود زن خون شوهر میکشد از کاسه سر چون عقار هر دم از شوق سر پستان مادر میگرفت در دهان پیکان خون آلود طفل شیر خوار آه از آن اشرار کایشان ز آتش شمشیر میر میجهند ونی نمیمیرند هر یک چون شرار اولا بردند هر یک از سرای وخان ومان هر چه بود از نقد وجنس اندر نهان وآشکار تا به آب دیده هازان خیکها کردندتر تا به خشت خانهها بر اشتران کردند بار آن که مهتر بود بهتر از پی سیبی به چوب پوست برتن سر به سر بشکافتنذش چون انار همچو آتش چوب میخوردند میدادند زر وانکه از بیطاقتی بر خاک میمردند زار همچو اشک افتاده مردم زادگان از چشم خلق رخ بیخون لعل شسته جسته از مردم کنار آنکه دوش از ناز چون گل بود با صد پیرهن میکند امروز بهر خوردهای خود از افکار بر گل رخسار وسروقد خوبان چگل چشم کردند چون سحاب از روی غیرت آشکار توده توده بیکفن اندامهای نازنین درمیان خاک وگل افتاده همچون خار وخوار آنک از صد دست بودش جامه در تن این زمان دستها بر پیش وپس دارد زخجلت چون چنار تاج بردند از سر منبر چو دستار از خطیب طاق بر کندند از مسجد چو قندیل از منار بوریا در ناخن عابدزنان هر دم که خیز حلقه بیرون کن زگوش وطوق پس پیش من آر در ضیاع او که هر یک بود شهری معتبر گور وآهو راست مسکن شیر وروبه را قرار باغ چون راغش خراب ودشت گشتن چون سراب زاغ آن را باغان وقاز این را باز یار میکند هر شب به جای بلبلان فریادبوم کا الفرار عاقلان زین وحشت آباد، الفرار خسرو الله دمی از حال مسکینان بپرس ((حسبه الله)) نظر بر حال مسکینان گمار الامان از تیغ زهر آلود درویش الامان الحذار از ناوک فریاد مظلوم، الحذر! میرباید خال اقبال از رخ مقبل به حکم تیر آه مستمندان در دل شبهای تار چون روا داری که در ایام عدل شاملت کز تواضع میفرستد باز تاج سر به سار شیر وآهو دستها در گردن هم کرده خو خفته باشند ایمن و آسوده در هر مرغزار آنکه از تشویش ما را جای در سورا خ موش و آنکه از بیداد ما را پای بر دنبال مار لجه دریا وما لب خشک چون کشتی صفت حضرت خورشید وما محروم از وخفاش وار اند آن شهر این زمان جمعی که باقی ماندهاند از فقیر واز توانگر وز صغار وز کبار بر امید طلعت خورشید عدلت این زمان همچو حربا بر سر راهند چشم انتظار گر زاظهار عنایت هیچ تقصیری فتد بعد از این دیار کی گردد به گرد این دیار؟ آفتابی از دل ما نور حشمت وا مگیر آسمانی از سر ما ظل رحمت بر مدار تا دعای دولتت را از سر امن وامن میکنیم اندر ((اناء الیل) ) و ((اطراف انهار)) در کلامم چون که بود اطناب از بیم ملال بر دو بیت عنصری کردم سخن از اختصار (( تا ببندد تا گشاید تا ستاند تا دهد تا جهان بر پای باشد شاه را این یادگار آنچه بستاند ولایت، آنچا بدهد خواسته آنچا بندد پای دشمن، وآنچه بگشاید حصار) )