سلمان ساوجی | دیوان اشعار | قصاید | قصیده شماره ۵۶ - در مدحامیر شیخ حسن
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
ای حریم بارگاهت کعبه ملک و ملک! ساحتت را روضه فردوس حدی مشترک در خط از عکس خطوطت، سطح لوح لاجورد در گل از سهم اساست، پای وهم تیز تک از فروغ شمسه دیوار ایوانت به شب ذرهها را در هوا بتوان شمردن یک به یک پاسبانان دور بامت که با عرشند راست زنده میدارند شب ز آواز تسبیح ملک باغبار کیمیای خاک در گاه تو زر سر زند بر سنگ اگر جوهر نماید بر محک با رگاهت قبله گاه مشگ مویان خطا آستانت قبله جای ماهرویان نمک جنت وصحنت مقابل مینهد استاد عقل گفت رضوان: هان بیا! آن عرصه لی، وین خصه لک خا ر و خاشاک غذایت میفرستند هر صباح گلشن فردوس را فراش بر رسم ملک ز اشتیاق خوض روض کوثر مشربت میشود ماه سما هر ماه بر شکل سمک ز اعتدال نو بهار گلشنت در مهرگان میدماند خیری از ازهار وگلبرگ از خسک چرخ خورشید جلالی ایمن از تغییر هدم سد یا جوج بلایی فارغ از تخریب دک میر بر صدر تو جمشید ست بر عرش سبا شاه بر تخت تو خورشید ست بر اوج فلک شیخ حسن بیگ آسمان مملکت (من کل باب) شاه دلشاد آفتاب سلطنت بیهیچ شک حزم هشیارست قصر ملک این را پاسبان بخت بیدارست خیل نصرت آن را یزک نیست بیاین باد را دست تطاول بر چراغ نیس بیآن آب را حکم تصرف بر نمک آن جهانداری که از آواز کوشش هر زمان روز کوشش آید اندر گوشش (النصره معک) خطه بغداد جز در سایه اقبالشان چون خلافت با علی بوده است و زهرا بیفدک تا به تیغ زرنگاری از روی گیتی هر صباح خط مشک افشان شب را میکند خورشید حک این بهشت آباد خرم بر شما فرخنده باد مسکن احباب جنت منزل اعداد درک