سلمان ساوجی | دیوان اشعار | قطعات | قطعه شماره ۱۱
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
شنودم که میگفت بشوده به شیخ که احوال حاجی است در اضطراب چه من دوش خوابی عجب دیدهام که سیلی در آمد ز کوه زراب عمارات حاجی و پالانهاش همی برد و میکرد یکسر خراب یکی از خبیثان شهر این سخن به جایی رسانید و دادش جواب نمایند هر شب خران را بخواب که پالان گران را ببردست آب