سلمان ساوجی | دیوان اشعار | قطعات | قطعه شماره ۱۱۸
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
پناه زمره اسلام تاج دولت و دین زهی خرد ز وجود تو کسب کرده کمال ز طبیب خلق تو باشد دماغ عقل سلیم ز حسن رای تو یابد عروس ملک جمال خدایگانا دانی که بنده سلمان را جناب توست درین مملکت ماب و مال سه هفته شد که ز سرما و برف در تبریز به جز تردد خاطر تردد است محال هزار بار به عزم درت کمر بستم ولیکنم یخ و سرما نمیدهند مجال بدانچه تا نکنی حمل بر کسالت من ضرورت است مرا بر تو عرض صورت حال همیشه تا بود اقبال و مملکت بادا در تو قبله ملک و مقبل اقبال