سلمان ساوجی | دیوان اشعار | قطعات | قطعه شماره ۱۵۶
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
ز دور دایره این محیط پرگاری نصیب من همه سرگشتگی است پنداری نشستهام به کناری چو چنگ سر در پیش فتاده در پس زانو و میکنم زاری در آتشم چو زر از دوستان قلب دو رو ز بیزری همه از من نموده بیزاری ز بیزری است اگر چون چراغ بیروغن زمان زمان نفسی میزنم به دشواری برای تلخی عیش حسود و شادی دوست کنم به خون چو قدح رنگ چهره گلناری عزیز مصر وجودم، نیم اسیر کسی درین دیار از اخوان چرا کشم خواری