سلمان ساوجی | دیوان اشعار | قطعات | قطعه شماره ۲۸
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
دیدمش دوش رخ تراشیده گفتمای جان و دل که روی تو خست گفت مشاطه بهر چشم بدان خالی از وسمه بر رخم میبست عرضم زانکه سخت نازک بود تاب وسمه نداشت خون برجست
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
دیدمش دوش رخ تراشیده گفتمای جان و دل که روی تو خست گفت مشاطه بهر چشم بدان خالی از وسمه بر رخم میبست عرضم زانکه سخت نازک بود تاب وسمه نداشت خون برجست