سلمی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سلمی . [ س ُ ل َ ] (اِخ ) محمدبن حسین بن محمدبن موسی ازدی، ملقب به ابوعبدالرحمن از علمای متصوفه است . (٣٣٠ تا ٤١٢ هَ . ق .). او راست : حقایق التفسیر که مختصری است درباره ٔ طریقه ٔ تصوف و کتاب طبقات الصوفیه، اصل این کتاب از میان رفته است، اما خواجه عبداﷲ انصاری مضامین آنرا در هرات بهنگام وعظ املاء کرده است و این اخیر بنام طبقات انصاری معروف است و در افغانستان بطبع رسیده . رجوع به فرهنگ فارسی معین و اعلام زرکلی ج ٣ ص ٨٨٩ شود.
سلمی . [ س َ ما / می ] (ع اِ) گیاهی است . (منتهی الارب ).
سلمی . [ س َ ما ] (اِخ ) از عرایس عرب . زنی معشوقه در عرب و مجازاً، هر معشوق را گویند. (غیاث ) : گشاده رایت منصور او در قنوج شکسته هیبت شمشیر اودل سلمی . ابوالفرج . سفر گزیدم و بشکست عهد قربی را مگر بحیله ببینم جمال سلمی را. ظهیر فاریابی . گر بسر منزل سلمی رسی ای باد صبا چشم دارم که سلامی برسانی ز منش . حافظ.
فرهنگ نامهای فارسی
نام زنانه