سلم
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سلم . [ س َ ] (ع اِ) دلو یک گوشه . ج، اَسْلُم و سِلام . (آنندراج ) (منتهی الارب ). دلو که یکطرف حلقه دارد، چنانکه دلو سقایان . (ناظم الاطباء) (آنندراج ). دول یک گوشه که آب کشان را بود. (مهذب الاسماء). ◄ (مص ) اسلام گردن نهادن و اسلام آوردن . (منتهی الارب ) (ازآنندراج ). ◄ پیراستن پوست را به درخت سلم . (آنندراج ) (منتهی الارب ). ◄ فارغ شدن از کار دلو و محکم و نیکو ساختن آن را. (آنندراج ) (منتهی الارب ). ◄ گزیدن مار. (منتهی الارب ).
سلم . [س ِ ] (ع اِ) آشتی و صلح که در مقابل جنگ است . (برهان ). آشتی . (جهانگیری ). صلح و آشتی . (غیاث ) (منتهی الارب ) (مهذب الاسماء). سَلم . (منتهی الارب ) : چون بدیدم لطف و اکرام ترا وآن سلام و سلم و پیغام ترا. مولوی . از کجا گوئیم علم از ترک علم از کجا جوئیم سلم از ترک سلم . مولوی . ◄ مسلمانی . (ترجمان القرآن ترتیب عادل بن علی ص ٥٩) (دهار).
سلم . [ س َ ل َ ] (ع اِ) نام درختی است . (غیاث ). نوعی درخت در بندرعباس و نام دیگر آن کرت است . (یادداشت مؤلف ). درخت خارآور. (مهذب الاسماء). درخت مغیلان . (الفاظ الادویة). درخت عضاة، یا عام است . ◄ پیش دادن بها و منه بیع سلم . (منتهی الارب ). پیشی فروختن و خریدن غله است که هنوز نرسیده باشد و بیع سلم همان است . (برهان ). پیشی دادن بها بود چنانکه غله هنوز خام باشد و او را ارزانتر بها کنند و زرش بصاحب غله دهند و هرگاه برسد و هرگاه نرسد بگیرند و آن را بیع سلم خوانند. (جهانگیری ). نوعی از بیع است و آن دادن بهای چیزی بایع را پیش از طیار شدن . آن چیز بهفت شرایط شرعیه اول جنس چنانکه گندم یا جو یا نخود. دوم نوع . چنانچه سرخ یا سفید. سوم قدر. چنانچه یک من یا دومن . چهارم وصف چنانچه قسم اول یا قسم دوم آب داده و غیر آب داده پاک از آلایش یا غیر پاک از آلایش، پنجم اجل یعنی وعده چنانچه بیست روز یا یکماه، ششم جای تسلیم . یعنی مکان رسانیدن جنس مقرره . هفتم رأس المال یعنی تعیین کردن مبلغ چنانچه ده روپیه یا بیست روپیه . (غیاث ) : خدمت مادحان دهی بسلف صله ٔ سایلان دهی بسلم . مسعودسعد. طلعت فرخ و فرخنده ٔ او هر سرسال مشتری را نظر سعد فروشد بسلم . سوزنی . ◄ (مص ) گردن نهادن و اطاعت کردن . (برهان ) (جهانگیری ). گردن نهادن . (دهار) (منتهی الارب ).