سلوت
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سلوت . [ س َل ْ وَ ] (ع اِمص ) بیغمی . (غیاث ) (دهار) (آنندراج ). خرسندی . (دهار) (مهذب الاسماء). سلوة اسم است از تسلی . (منتهی الارب ) : نه ز دولت نظری خواهم داشت نه ز سلوت اثری خواهم داشت . خاقانی . بخوان سلوتم بنشاند و خوان حاجت نبود آنجا که اشکم چون نمک بود و رخ زرین نمکدانش . خاقانی . شد سیاهی دیده ٔ دولت سپید شد سپیدی چهره ٔ سلوت سیاه . خاقانی . چون دری میکوفت او از سلوتی عاقبت دریافت روزی خلوتی . مولوی (مثنوی ). رجوع به سلوة شود. ◄ (اصطلاح عرفان و تصوف ) سلوت فراغت باشد و به معنی خرسندی است، زیرا هرگاه کسی از چیزی نومید شود خرسند شود و تا هنوز امید باشد خرسند نگردد و چون از نفس سلوت جوید بسوی دوست رود. (مصطلحات العرفاء سجادی ص ٢٢٤). ◄ آرام و خوشی . (غیاث ) (آنندراج ). فراخی . زندگانی . (منتهی الارب ).