سماط
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سماط. [ س ِ ] (ع اِ) رسته . صف . (از آنندراج )(منتهی الارب ). صف . دسته . قطار. (غیاث ) : سرو سماطی کشید بر دو لب جوبیار چون دو رده چتر سبز در صف کارزار. منوچهری . و خیلتاشان و نقیبان بر سماطین دیگر. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٢٧٣). پس و پشت هر دو سماط هفتصد فیل، هیون شکل، کوه پیکر، شیطان منظر بداشتند. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ). ♦ سماطالشجر ؛ رسته از درخت . (منتهی الارب ). ♦ سماطالقوم ؛ رسته از قوم . (ناظم الاطباء) (منتهی الارب ). ◄ آنچه بدان طعام کشند. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). دستار خوان که بر آن طعام کشند و با لفظ نهادن، افکندن و کشیدن مستعمل است . (آنندراج ). خوان . سفره . (غیاث ). سفره . خوان . (ناظم الاطباء) : صحراء که معرکه ٔ وحوش و طیور را بر بساطی شده پرفایده و سماطی پرمائده . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ). من غلام آنکه او را هر رباط خویش را واصل نداند بر سماط. مولوی . بدیناری از پشت راندم نشاط بدیگر شکم را کشیدم سماط. سعدی . مقامی بیابی اگر ره دهند که بر خوان عزت سماطت دهند. سعدی . خارکنی را دیدم، گفتمش : به مهمانی حاتم چرا نروی که خلقی بر سماط او گرد آمده اند؟ (گلستان ). سماط دهر دون پرور ندارد شهد آسایش مذاق حرص و آز ای دل بشوی از تلخ و از شورش . حافظ. بگستر بهنگام رغبت سماط کندهر کس آنگه بخوردن نشاط. نزاری قهستانی . ◄ نظم و روش . ◄ مابین سینه . ◄ منتهای وادی . (ناظم الاطباء).