سماع
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سماع . [ س َ ] (ع مص ) شنوایی . (غیاث ) (دهار) (منتهی الارب ). ◄ شنیدن . شنودن . (غیاث ). شنیدن . (المصادر زوزنی ) (دهار). شنیدن و گوش فراداشتن . (تاج المصادر بیهقی ). ◄ (اِ) سرود. (غیاث ) (صحاح الفرس ). هر آواز که شنیدن آن خوش آید. (آنندراج ) (منتهی الارب ). آهنگ : با سماعی که از حلاوت بود مرغ را پای دام و دل را دام . فرخی . با سماع چنگ باش از چاشتگه تا آن زمانک بر فلک پروین پدید آید چو سیمین شفترنگ . عسجدی . بسماعی که بدیع است کنون گوش بنه به نبیذی که لطیف است کنون دست بیاز. منوچهری . من و نبیذ و بخانه درون سماع ورباب حسود بر درو بسیارگوی در سکه . منوچهری . پس آن مزدور چنگ برداشت و سماع خوش آغاز نهاد. (کلیله و دمنه ). و مردگان جاهلان را که بسماع آن زنده شوند. (کلیله و دمنه ). بر سماع کوس و بر رقص خروس خرقه بازی در نهان بنمود صبح . خاقانی . پیش از آن کز پر نشاندن مرغ صبح آید برقص بر سماع بلبلان عشق جان افشانده اند. خاقانی . کسی کو سماعی نه دلکش کند صدای خم آواز او خوش کند. نظامی . سوادش دیده را پرنور دارد سماعش مغز را معمور دارد. نظامی . ز آرزوی سماع و شاهد و می از همه عاشقان فغان برخاست . عطار. عشرت خوش است و بر طرف جوی خوشتر است می بر سماع بلبل خوشگوی خوشتر است . سعدی . ترا که دل نبود عاشقی چه دانی چیست ترا که سمع نباشد سماع ننیوشی . سعدی . ◄ رقص . (از غیاث ). دست افشاندن و پای کوفتن مجاز است . (آنندراج ) : شبی که اول آن شب سماع بود و نشاط میانه مستی و آخر امید بوس و کنار. فرخی . من رمیده دل آن به که در سماع نیایم که گر بپای درآیم بدر برند بدوشم . سعدی . روز صحرا و سماع است و لب جوی و تماشا در همه شهر دلی نیست که دیگر بربایی . سعدی . ◄ وجد و حالت مشایخ . (غیاث ). وجد و سرور و پای کوبی و دست افشانی صوفیان منفرداً یا جمعاً با آداب و تشریفاتی خاص . (فرهنگ فارسی معین ). (اصطلاح تصوف و عرفان ) آوازی است که حال شنونده را منقلب گرداند و همان صوت بر ترجیع است . در شرح تعرف ّ گوید متقدمان نفس را بسیار قهر کردند و چندان ریاضت دادند که ترسیدند از کار فروماند و برای تقویت نفس چیزی طلب کردند و دو بیتی سماع میکردند البته موافق حال . حافظ گوید : یار ما چون سازد آهنگ سماع قدسیان در عرش دست افشان کنند. تا آنکه بوجد می آمدند و از خود بیخودمیشدند و میگفتند که هرکه از آواز خوش لذت نیابد، نشان آن است که دل او مرده است یا سمع باطنش باطل گردیده . جنید در محلی که صوفیه سماع میکردند نشسته بود، تصور کردند که مگر رقص پیش او حرام است، پرسیدند فرمود: «و تری الجبال تحسبها جامدة و هی تمر مر السحاب ». (قرآن ٨٨/٢٧). و گفته اند: «الصوت الطیب ملک الموت »از آن جهت که انسان را از خود بیخود میکند و سماع را دعوت حق دانند. و بعضی گویند: سماع غذای روح است وذکر غذای قلب . و بعضی گویند که سماع موجب میشود که سالک واصل شده و توجهی به علل و مبادی نداشته باشد ونبیند مگر خدا را و حقیقت سماع انتباه است و توجه است بسوی حق، و بعضی گویند اهل سماع دو گروهند: یکی «لاهی » و دیگری «الهی ». لاهی از جهت فتنه باشد و الهی برای ریاضت و مجاهدت و به انقطاع دل از مخلوق و حضرت رسول فرموده : «ان من الشعر لحکمة» و معلوم میشود که در سماع باید اشعار بیهوده و لغو خوانده نشود، ذوالنون گوید: «السماع وارد الحق مزعج القلوب الی الحق » وبعضی گویند: «السماع نداء من الحق للارواح و الوجد عبارة عن اجابات الارواح ». (از فرهنگ مصطلحات عرفاء تألیف سجادی صص ٢٢٥ - ٢٢٦) : در حلقه ٔ سماع که دریای حالتست بر آتش سماع دلی بی قرار کو. عطار. مطربان رفتند و صوفی در سماع عشق را آغاز هست انجام نیست . سعدی . مطربان گویی در آوازند و صوفی در سماع شاهدان در حالت و شوریدگان در های و هوی . سعدی . ♦ در سماع آمدن ؛ در رقص و پایکوبی آمدن : بیار ای لعبت ساقی بگوی ای کودک مطرب که صوفی در سماع آمد دوتایی کرد و یکتایی . سعدی . بهار آمد که هر ساعت رود خاطر ببستانی چو بلبل در سماع آیند هر مرغی ببستانی . سعدی . ♦ در سماع آوردن ؛ بوجد ورقص آوردن : چون رسول روم این الفاظ تر در سماع آورد شد مشتاق تر. مولوی . گلبنان پیرایه بر خود کرده اند بلبلان را درسماع آورده اند. سعدی . ♦ سماع باره ؛ سماع دوست : حافظان جمله شعرخوان شده اند بسوی مطربان روان شده اند پیر و برنا سماع باره شدند بر براق ولا سواره شدند. (ولدنامه ). ♦ سماع طبیعی یا سمعالکیان ؛نزد قدما، یکی از شعب طبیعی محسوب میشده، و آن معرفت مبادی متغیرات است مانند زمان و مکان و حرکت و سکون و نهایت و لانهایت و جز آن . (فرهنگ فارسی معین ). علم لدنی . طبیعیات . علوم طبیعی . ♦ صاحب سماع : حمل بی صبری مکن بر گریه ٔ صاحب سماع اهل دل داند که تا زخمی نخورد آهی نکرد. سعدی . ♦ مجلس سماع ؛ تذکر. وعظ : [ امیر خلف ] جامه ٔ لشکر بر طاق نهاد و سلب علما و فقها پوشید و طاق و طیلسان و مجلس علم و علما را نزدیک کرد و سفه ها را خوار کرد و مجلس سماع نهاد و علم دانست از هر نوعی، اما علم حدیث و مجلس مناظره نهاد هر شب . (تاریخ سیستان ).
سماع . [ س َ ] (ع اِ فعل ) اسم فعل یعنی بشنو، مانند: دراک و مناع ؛ ای ادرک و امنع. (از آنندراج ) (ناظم الاطباء).
سماع . [ س َم ْ ما ] (ع ص ) جاسوس . (دهار) (آنندراج ) (مهذب الاسماء). ◄ مطیع. ◄ یکی از مراتب دین مانی . نغوشاک . نغوشا. ج، سماعون . (فرهنگ فارسی معین ). ◄ سخت شنوا. (مجمل اللغة). بسیار شنوا. (آنندراج ). بسیار شنونده . (فرهنگ فارسی معین ).