واژه جو

سموح

/vâže/

لغت‌نامه دهخدا ـ ویرایش دوم

سموح . [ س َ ] (ع ص ) جوانمرد. (آنندراج ). نیکوکار. منعم . کریم النفس . متواضع و جوانمرد و سخی . (ناظم الاطباء).

سموح . [ س ُ ] (ع مص ) جوانمرد گردیدن . ◄ جوانمردی کردن و بخشیدن . (منتهی الارب ).

معنی سموح | واژه جو