سم
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سم . [ س َ / س ُ / س ِم م ] (ع اِ) زهر. (برهان ). زهر قاتل . (آنندراج ) (منتهی الارب ). زهر. ج، سموم . (مهذب الاسماء). السم هو الذی فقد المزاج لابالمضارة فقط بل بخاصیة فیه کالبیش . (قانون بوعلی ). ♦ ذات السم ؛ هر حیوان زهردار. (ناظم الاطباء). ♦ سم ابرص ؛ کربسه و بهندی چهپگلی گویند. (آنندراج ). کربسه . (منتهی الارب ). رجوع به سام ابرص شود. ♦ سم الحاجة ؛ مقصد مرده . (آنندراج ). ♦ سم الحمار ؛ گیاه خرزهره . (آنندراج ). ♦ سم الساعة ؛ زهری که زود میکشد. (ناظم الاطباء). ♦ سم السمک ؛ گیاه ماهی زهره معروف به بوصیر پوست آن درد مفاصل و درد رگ پشت و نقرس را نفع دهد وچون آنرا در آب غدیر اندازند همه ماهی آنرا سست گرداند و برگ آن در چراغ بجای فتیله میسوزد. (آنندراج ). ♦ سم الفار ؛ دوایی که موش را میکشد. (منتهی الارب ) (آنندراج ). ارسنیک . دیگ بر دیگ . دارموش . (ناظم الاطباء). ◄ سوراخ . (آنندراج ) (منتهی الارب ). سوراخ گوش و سوراخ سوزن . (مهذب الاسماء). ♦ سم الخیاط؛ سوفار سوزن . (آنندراج ) : که از سم خیاط و مضمم قماط تنگ تر بود بگذشتند. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ). هر کجا باشد شه ما را بساط هست فخر او را بود سم الخیاط. مولوی . ◄ دو رگ است در بن بینی اسب . ◄ هر آنچه از دریا برآید مثل شبه سپید. ◄ روباه . (آنندراج ) (منتهی الارب ). ◄ (مص ) زهر دادن کسی را. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (تاج المصادر بیهقی ). ◄ زهر کردن در طعام . (منتهی الارب ) (آنندراج ). زهر در طعام کردن . (تاج المصادر بیهقی ). ◄ استوار کردن سر قاروره را. (منتهی الارب ) (آنندراج ). سر شیشه و جز آن استوار کردن . (تاج المصادر بیهقی ). ◄ صلح کردن میان دو کس . (منتهی الارب ) (آنندراج ). نیک کردن قدم . (تاج المصادر بیهقی ). ◄ راست و درست کردن چیزی را. ◄ خاص کردن وخاص شدن . ◄ آزمودن کار را و پایان آن نگریستن . ◄ گرم شدن روز. (منتهی الارب ) (آنندراج ).
سم . [ س َ ] (ع اِ) تلفظ فارسی یعنی زهر : تفاوتست بسی در سخن کز او بمثل یکی مبارک نوش و یکی کشنده سمست . ناصرخسرو(دیوان چ تقوی ص ٨٩). اگر داد و بیداد دارو شوند بود داد تریاق وبیداد سم . ناصرخسرو. چون کف تو رازقی است نورده و نوربخش نان سپید فلک آب سیاهست و سم . خاقانی .
سم . [ س ُ ] (اِ) سنب . سمب . پهلوی، «سومب »، ارمنی «سمبک »، کردی عاریتی و دخیل «سیم »، افغانی عاریتی و دخیل «سوم »، وخی و سریکلی عاریتی و دخیل «سوم »، در پارسی باستان «سومبه » یا «سومپه »، در سانسکریت «سومبهه »یا «سومپه »، گیلکی «سوم »، معرب «سنبک ». (از حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ). معروف است که سم اسب و استر وخر و گاو و گوسفند و امثال آن باشد و این بمنزله ٔ ناخن است آنها را. (برهان ) (از آنندراج ) : ز سم ستوران در آن پهن دشت زمین شد شش و آسمان گشت هشت . فردوسی . ز سم ستوران زمین گشت پست برآشفته آن هر دو چون پیل مست . فردوسی . صحرای سنگروی و که سنگلاخ را از سم آهوان و گوزنان شیار کرد. فرخی . نیزه و تیغ و کمند و ناچخ و تیر و کمان گردن و گوش و دم و سم و دهان و ساق اوی . منوچهری . ابر بهاری ز دور آب برانگیخته وز سم اسب سیاه لؤلؤ تر ریخته . منوچهری . چو هند را بسم اسب ترک ویران کرد بپای پیلان بسپرد خاک ختلان را. ناصرخسرو (دیوان چ تهران ص ٨). جویم رضات شاید گر دولتی ندارم دارم مسیح گرچه سم خری ندارم . خاقانی . سامری سیرم نه موسی سیرت ار تا زنده ام در سم گوساله آلاید ید بیضای من . خاقانی . به آتش سم اسبان نامدار خاک از قعر جیحون برانگیزم . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ). ناف شب آکند ز مشک لبش نعل مه افکنده سم مرکبش . نظامی . ز تیزی و سختی که آن سنگ بود سم چارپایان بر آن سنگ سود. نظامی . ◄ کردی «سونتین » عاریتی و دخیل «سوم و سومب و سومیج و سومبیدن »، بلوچی «سومب » (سوراخ ) از فارسی سفتن و رجوع شود به هوبشمان ص ٧٤٦. (از حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ). جایی را نیز گویند که در زمین یا در کوه بکنند و چنان سازند که در درون آن توان ایستاد و خوابید، همچنانکه مرتاضان و درویشان از برای خود و چوپانان بجهت گوسفندان سازند. (برهان ) (جهانگیری ). سمچ خانه ٔ زیرزمین که در بیابانها و دهها بجهت مسافران سازند. (فرهنگ رشیدی ) : بیابان سراسر همه کنده سم همان روغن گاو در سم بخم . فردوسی . ◄ (نف ) سوراخ کننده . (فرهنگ رشیدی ). ◄ (اِ) پای که به عربی رجل خوانند. (برهان ) (جهانگیری ). بکثرت استعمال به پای آدمی نیز اطلاق میشود. (آنندراج ). پای . (فرهنگ رشیدی ).