سنایی | دیوان اشعار | رباعیات | رباعی شماره ۹۲
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
چون دید مرا رخانش چون گل بشکفت آن دیده نیمخوابش از شرم بخفت گفتا که مخور غم که شوی با ما جفت قربان چنان لب که چنان داند گفت
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
چون دید مرا رخانش چون گل بشکفت آن دیده نیمخوابش از شرم بخفت گفتا که مخور غم که شوی با ما جفت قربان چنان لب که چنان داند گفت