سنایی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۱۰۱
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
آنی که چو تو گردش ایام ندارد سلطان چو تو معشوق دلارام ندارد چون دانه یاقوت تو گل دانه ندارد چون دام بناگوش توبه دام ندارد بادی نبرد در همه آفاق که از ما سوی لب تو نامه و پیغام ندارد دادی ندهد عشق تو ما را که در آن داد بیداد تو افراخته صمصام ندارد من در نرسم در تو به صد حیله و افسون گویی قدم دولت من گام ندارد