سنایی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۱۴۸
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
هر که در بند خویشتن نبود وثن خویش را شمن نبود آنکه خالی شود ز خویشی خویش خویشی خویش را وطن نبود من مگوی ار ز خویش بیخبری زان که از خویش مرده من نبود در خرابات هر که مرد از خویش تن او را ز من کفن نبود ارنهای مرده هر چه خواهی گوی از همه جز منت سخن نبود با سنایی ازین خصومت نیست زین خصومت ورا حزن نبود مست باشای پسر که مستان را دل به تیمار ممتحن نبود راستی را همی چو خواهی کرد نیستی جز هلاک تن نبود