سنایی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۲۰۳
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
دوش تا روز من از عشق تو بودم به خروش تو چه دانی که چه بود از غم تو بر من دوش میزدم آب صبوری زد و دیده بر دل چون دل از آتش عشق تو برآوری جوش گاه چون نای بدم از غم تو با ناله گاه بودم چو کمانچه ز فراقت به خروش هر شبم وعده دهی کایم و نایی بر من چند ازین عشوه خرم من ز توای عشوه فروش هم به جان تو که بر یاد لب نوشینت هر چه در عالم زهرست توان کردن نوش