سنایی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۲۲۶
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
تا بر آن روی چو ماه آموختم عالمی بر خویشتن بفروختم پاره کرده پرده صبر و صلاح دیده عقل و بصر بردوختم رایت عشق از فلک بفراختم تا چراغ وصل را فروختم با بت آتش رخ اندر ساختم خرمن طاعت به آتش سوختم اسب در میدان وصلش تاختم کعبه وصلش ز هجران توختم جامه عفت برون انداختم رندی و ناراستی آموختم