سنایی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۲۲۸
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
دگر بارای مسلمانان به قلاشی در افتادم به دست عشق رخت دل به میخانه فرستادم چو در دست صلاح و خیر جز بادی نمیدیدم همه خیر و صلاح خود به باد عشق در دادم کجا اصلی بود کاری که من سازم به قرایی که از رندی و قلاشی نهادستند بنیادم مده پندم که در طالع مرا عشقست و قلاشی کجا سودم کند پندت بدین طالع که من زادم مرا یک جام باده به ز چرخ اندر جهان توبه رسیدای ساقیان یک ره به جام باده فریادم نیندوزم ز کس چیزی چنان فرمود جانانم نیاموزم ز کس پندی چنین آموخت استادم ز رنج و زحمت عالم به جام میدر آویزم که جام میتواند برد یک دم عالم از یادم الاای پیر زردشتی به من بربند زناری که من تسبیح و سجاده ز دست و دوش بنهادم