سنایی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۲۳۱
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
ما عاشق همت بلندیم دل در خود و در جهان چه بندیم آن به که یکی قلندری وار میگیریم ار چه دانشمندیم از بهر پسر به سر بیاییم وز بهر جگر جگر برندیم ار هیچ شکار حاجت آید خود را به دو دست ما کمندیم با یک دو سه جام به که خود را زنار چهار کرد بندیم خود را به دو باده وارهانیم چون زیر هزار گونه بندیم ای یار ز چشم بد چه ترسی بر آتش میچو ما سپندیم چندان بخوریم میکه از خود آگه نشویم زان که چندیم