سنایی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۲۳۳
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
خیز تا بر یاد عشق خوبرویان میزنیم پس ز راه دیده باغ دوستی را پی زنیم از نوای ناله نی گوشها را پر کنیم وز فروغ آتش میچهرهها را خوی زنیم چون درین مجلس به یاد نی برآید کارها ما زمانی بیت خوانیم و زمانی نی زنیم زحمت ما چون ز ما میپارهای کم میکند خرقه بفروشیم و خود را بر صراحی میزنیم چنگ در دلبر زنیم آن دم که از خود غایبیم پس نئیم اکنون چو غایب چنگ در وی کی زنیم از برای بینشانی یک فروغ از آه دل در بهار و در خزان و در تموز و دی زنیم دفتر ملک دو عالم را فرو شوییم پاک هر چه آن ما را نشانست آتش اندر وی زنیم