سنایی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۲۴۱
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
به دردم به دردم که اندیشه دارم کز آن یاسمین بر تهی شد کنارم به وقتی که دولت بپیوست با من بپیوست هجرش به غم روزگارم که داند که حالم چگونست بیتو که داند که شبها همی چون گذارم خیالش ربودست خواب از دو چشم گرفتنش باید همی استوارم ز من برد نرمک همی هوشیاری کنون با غم او نه بس هوشیارم اگر غمگنان را غم اندر دل آمد چرا غمگنم من چو من دل ندارم چون آن گوهر پاک از من جدا شد سزد گر من از چشم یاقوت بارم وگر من نپایم به آزاد مردی ببینند مردم که چون بیقرارم همی داد ندهد زمانه مهان را اگر داد دادی نرفتی نگارم چو من یادگارش دل راد دارم دهد هجر گویی به جان زینهارم