سنایی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۲۵۶
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
آمد بر من جهان و جانم انس دل و راحت روانم بر خاستمش به بر گرفتم بفزود هزار جان به جانم از قد بلند و زلف پشتش گفتم که مگر به آسمانم چون سر بنهاد در کنارم رفت از بر من جهان و جانم فریاد مرا ز بانگ موذن من بنده بانگ پاسبانم