سنایی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۲۶۱
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
دگر بارای مسلمانان ستمگر گشت جانانم گهی رنجی نهد بر دل گهی بیجان کند جانم به درد دل شدم خرسند که جز او نیست دلبندم به رنج تن شدم راضی که جز او نیست جانانم به بازی گفتمش روزی که دل بر کن کنون از من نبردستای عجب هرگز جزین یکبار فرمانم شفیع آرم که را دیگر که را گویم که را خوانم کزین بازی ناخوش من پشیمانم پشیمانم کنون نزدیک وی پویم وفا و مهر او جویم مگر بر من ببخشاید چو بیند چشم گریانم