سنایی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۲۶۳
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
روزی من آخر این دل و جان را خطر کنم گستاخوار بر سر کویش گذر کنم لبیک عاشقی بزنم در میان کوه وز حال خویش عالمیان را خبر کنم جامه بدرم از وی و دعوی خون کنم شهری ازین خصومت زیر و زبر کنم یا تاج وصل بر سر امید برنهم یا مردوار سر به سر دار برکنم