سنایی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۲۹۵
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
ای وصل تو دستگیر مهجوران هجر تو فزود عبرت دوران هنگام صبوح و تو چنین غافل حقا که نهای بتا ز معذوران گر فوت شود همی نماز از تو بندیش به دل بسوز رنجوران برخیز و بیار آنچه زو گردد چون توبه من خمار مخموران فریاد ز دست آن گران جانان بیعافیه زاهدان و بینوران از طلعتها چو روی عفریتان از سبلتها چو نیش زنبوران گویند بکوش تا به مستوری در شهر شوی چو ما ز مشهوران نزدیکی ما طلب کنای مسکین تا روز قضا نباشی از دوران لا والله اگر من این کنم هرگز بیزارم از جزای ماجوران معلوم شما نیست ز نادانی ای زمره زاهدان مغروران آنجا که مصیر ما بود فردا بیرنج دهند مزد مزدوران