سنایی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۳۶۱
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
ای ببرده آب آتش روی تو عالمی در آتشند از خوی تو مشک و میرا رنگ و مقداری نماند ای نه مشک و میچو روی و موی تو چشمکانت جاودانندای صنم نرگس آمدای عجب جادوی تو تیر عشقت در جهان بر من رسید غازیانه زان کمان ابروی تو زنگیانند آن دو زلف پای کوب بلعجب اندر نظاره سوی تو با خروش و با فغان دیوانهوار خاک پاشم بر سر اندر کوی تو هر کسی مشغول در دنیا و دین دین و دنیای سنایی روی تو