سنایی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۳۹۱
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
ای پیشه تو جفانمایی در بند چه چیزی و کجایی باری یک شب خیال بفرست گر ز آنکه تو خود همی نیایی در باختن قمار با دوست دست اولین مکن دغایی بیگانگیای نگار بگذار چون با تو فتادم آشنایی دانم که تو نه حریفی و من آخر نه که از برم جدایی تاریکی هجر چند بینم نادیده به وصل روشنایی ای حسن خوش تو کرده کاسد بازار روای پارسایی وی روی کش تو کرده فاسد اندیشه مردم ریایی بیجان بادا هرآنکه گوید دلداری را تو ناسزایی زین بیش مکن جفا و بیداد بر عاشق خویشتن: سنایی