سنایی | دیوان اشعار | قصاید و قطعات | شماره ۱۰۹
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
چو خواهم کرد زرق و هزل و ریواس نخواهم نیز عاقل بود و فرناس مرا چون نیست بر کس هیچ تفضیل چه خواهم کرد زهد و فضل عباس بیاور طاس میبر دست من نه به جای چنگ بر زن طاس بر طاس قرین و جنس من خمار و مطرب بسندهست از همه اقران و اجناس مرا باید خراباتی شناسد خطیب و قاضیم گو هیچ مشناس میاست الماس و گوهر شادمانی نگردد سفته گوهر جز به الماس میو معشوق را بگزین به عالم جز این دیگر همه رزق است و ریواس چه خواهم برد از دنیا به آخر دلی پر حسرت و یک جامه کرباس چه گویید اندرین معنی که گفتم اجیبوا ما سالتم ایها الناس رفیقا جام میبر یاد من خور که زیر آسیای غم شدم آس