سنایی | دیوان اشعار | قصاید و قطعات | شماره ۳۴
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
آمد آن حور و دست من بربست زده استادوار نیش به دست زنخ او به دست بگرفتم چون رگ دست من ز نیش بخست گفت هشیار باش و آهسته دست هر جا مزن چون مردم مست گفتمش گر به دست بگرفتم زنخ ساده تو عذرم هست زان که هنگام رگ زدن شرطست گوی سیمین گرفتن اندر دست