سنایی | طریق التحقیق | اذا اراد الله بقوم خیرا ابتلاهم، فصل فی الضحی والبکاء
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
تا توانی به خنده لب بگشای سردندان به خنده در منمای خنده هرزه آبروی برد راز پنهان میان کوی برد با پسر اینچنین مثل زد سام گریه بهتر زخنده بیهنگام گریه ابر بین وخنده برق درنگر تا که چیست اینجا فرق ابر از آن گریه نعمت اندوزد برق از آن خنده آتش افروزد ابلهی از گزا ف میخندید زیرکی آن بدید و نپسندید گفتای بیحیا و بیآزرم اینچنین خندی و نداری شرم گریه تو زظلم و بیدادی به که بیوقت خنده و شادی خنده هرزه آیت جهل است مرد بیهوده خند، نا اهل است هان و هان تا نخندیای خیره که بسی خنده دل کند تیره هیچ شک نیست اندرین گفتار گریه آید زخنده بسیار