سنایی | طریق التحقیق | حکایت
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
اندر آن دم که مبدع اشیا کرد نقش وجود را پیدا قدسیان چشم بر تو بگشادند حال را در تردد افتادند یوسفی دیدهاند زیبا روی شاهدی دیدهاند نیکوخوی از عدم آمده به شهر وجود کرده منزل به طالع مسعود
دوش ناگه نهفته از اغیار یافتم بر در سرایش بار مجلسش زان سوی جهان دیدم دور از اندیشه و گمان دیدم مجمعی دیدهام پر از عشاق جسته از بند گنبد زراق چار تکبیر کرده بر دو جهان گشته فارغ زشغل هر دو جهان باده از جام معرفت خورده راه زان سوی شش جهت کرده همه گویای بیزبان بودند همه بیدیده، نقش خوان بودند ماجرایی که آن زمان میرفت سخن الحق نه بر زبان میرفت نکتهها رفت بس شگرف آنجا درنگنجید صورت و حرف آنجا صوت وحرف از جهان جسم بود بهر ترکیب فعل و اسم بود
ای شنیده فسانه بسیاری قصه کوزهگر شنو باری کوزهگر سال و ماه در تک و پوی تاکند خاک دیگران به سبوی چون که خاکش نقاب روی کنند دیگران خاک او سبوی کنند