سنبل
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(سَ بَ) (اِ.) (عا.) کار سرسری، سطحی.<br>
فرهنگ فارسی معین
(سَ بَ) (اِ.) (عا.) کار سرسری، سطحی.
(سُ بُ) [ ع. ] (اِ.) خوشه.
(سُ بُ) (اِ.) = زمبل. زمبول: گیاهی است از تیره سوسنیها دارای برگهای دراز و گلهای خوشهای به رنگ بنفش. پیاز آن را در گلدان میکارند.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سنبل . [ سُم ْ ب ُ ] (ع اِ)خوشه (جو، گندم و مانند آن ). ج، سنابل . (منتهی الارب ) (فرهنگ فارسی معین ) (از ناظم الاطباء) : گل سرخش چو عارض خوبان سنبلش همچو زلف محبوبان . سعدی . ◄ گیاهی است از تیره ٔ سوسنی ها جزو تک لپه ای ها با جام و کاسه ٔ رنگین و دارای گلهای بنفش خوشه ای است و چون زود گل میدهد و گلش زیبا و خوشرنگ و خوش بو است مورد توجه است و جزو گیاهان زینتی است و پیاز آنرا در گلدانها میکارند. بهترین نوع آن سنبل هندی است . زمبل . ذومبول . ارسیل . عرصیل . عیلان عزام . وقتطوس . اواقنثوس . (فرهنگ فارسی معین ) : بوید بسحرگاهان از شوق بناگاهان چون نکهت دلخواهان بوی سمن و سنبل . منوچهری . هم زهردار چو شاخ سنبل گر نیشکری گزیده خواهم . خاقانی . خار که هم صحبتی گل کند غالیه در دامن سنبل کند. نظامی . دامنی گل و ریحان و سنبل و ضیمران فراهم آورده . (گلستان ). ♦ سنبل الطیب . رجوع به همین کلمه شود. ♦ سنبل ایرانی ؛ گونه ای سنبل که گلهایش سفیدرنگند و بعنوان زینت نیز کشت میشود. گل سنبل ایرانی . سنبل بری . قسطل الارض . (فرهنگ فارسی معین ). ♦ سنبل بری ؛ لاله ٔ وحشی . (فرهنگ فارسی معین ). ♦ سنبل جبلی ؛ یکی از گونه های سنبل الطیب است که برای ریشه ٔ آن اثر مدر و اشتهاآور و معرق ذکر کرده اند. سنبل کوهی . (فرهنگ فارسی معین ). ♦ سنبل ختایی ؛ گل فرشته . (فرهنگ فارسی معین ). ♦ سنبل رومی ؛ سنبل الطیب . (فرهنگ فارسی معین ): دو است : هندی و رومی، هندی را سنبل الطیب و سنبل عصافر گویند و رومی را ناردین گویند. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). ♦ سنبل زرد ؛ گیاهی است از تیره ٔ صلیبیان که بعنوان گیاه زمینی در باغها نیز کشت میشود آلوسن الیسون . از دانه ٔ این گیاه که شبیه دانه ٔ قدومه است در طب استفاده می شود بهمان نام الیسون مشهور است . (فرهنگ فارسی معین ). ♦ سنبل کوهی ؛ سنبل جبلی . (فرهنگ فارسی معین ). ♦ سنبل هندی ؛ گیاهی است از تیره ٔ گندمیان که ریشه های افشانش در تداوی همانند ریشه ٔ سنبل الطیب مورد استعمال است . ناردین هندی . عجر مکی . حب العصافیر. (فرهنگ فارسی معین ). ◄ بمجاز، به معنی موی . زلف : باغها کردی چون روی بتان از گل سرخ راغها کردی چون سنبل خوبان ز خضر. فرخی . ز سنبل کرد برگل مشک بیزی ز نرگس بر سمن سیماب ریزی . نظامی . سمن بر غافل از نظاره ٔ شاه که سنبل بسته بد بر نرگسش راه . نظامی . بدو گفت کای سنبلت پیچ پیچ ز یغما چه آورده ای ؟ گفت هیچ . سعدی .
مترادف و متضاد واژهدان
خوشه نوعی گل
فرهنگ نامهای فارسی
نام زنانه