سنجار
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سنجار. [ س ِ ] (اِخ ) بخش کوهستانی شمال شرقی سوریه که سکنه ٔ آن کردان یزیدی هستند. نهر خابور آنرا مشروب میسازد وآن جز وی از دیار ربیعه است . (فرهنگ فارسی معین ). ♦ جبل سنجار ؛ کوهی است که کشتی نوح بر آن فرودآمده است . (از معجم البلدان ). ♦ یوم سنجار ؛ از ایام عرب است و مربوط به هجوم تغلب برقیس . (مجمع الامثال میدانی ).
سنجار. [ س ِ ] (اِخ ) قلعه ای است در نواحی موصل و دیاربکر. گویند: تولد سلطان سنجر در آنجا واقع شد. (برهان ) . سنجار از دیار ربیعه است و از اقلیم چهارم . دور بارویش سه هزار و دویست گام است از سنگ و گچ کرده اند و بر روی کوهی نهاده است بر جانب قبله و چنان افتاده است که بامهای هر رسته خانه ها زمین کوی یک رسته ٔ دیگر است . باغستان فراوان دارد و سماق و زیتون و انجیر و میوه های فراوان دارد و حقوق دیوانیش صد و چهل و هفت هزار و پانصد دینار است . (نزهة القلوب ص ١٠٥). نام شهری است میان نصیبین و شهر دارا و مردم آنجا ایرانیان از قبیله ٔ اکراد باشند. (از ابن بطوطه ). بفاصله ٔ سه منزل از موصل . (غیاث ). شهری است مشهور به سه روزه راه از موصل به بین النهرین . محمد ابراهیم بن ساعد بخاری از آنجا است . (منتهی الارب ). آشوری سَنجار در متون قدیم سنجارا در قدیم شهری بود از نواحی الجزیره و بین آن و موصل سه روزه راه بود اکنون قضایی است در عراق (سوای موصل ) دارای ٤٠٥١١ تن سکنه، شامل دو ناحیه ٔ سنجار و شمال . مرکز آن هم سنجار دارای ١٢٧٠٠ تن سکنه است . (فرهنگ فارسی معین ) : نکند یاد عقل از مولد نزند لاف سنجر از سنجار. خاقانی . سنجر بمرد ویحک سنجار ماند اینک چون بنگری بصورت سنجار به ز سنجر. خاقانی . یکی درمسجد سنجار به تطوع بانگ نماز گفتی . (گلستان ).