سنجاق
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سنجاق . [ س َ ] (اِخ ) دهی است از دهستان آختاچی بخش حومه ٔ شهرستان مهاباد. دارای ٤٩٥ تن سکنه است . آب آن از چشمه . محصول آنجا غلات، حبوبات و توتون می باشد. شغل اهالی زراعت، گله داری و صنایع دستی آنان جاجیم بافی است . (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج ٤).
سنجاق . [ س َ ] (ترکی، اِ) سوزنی بی سوفار با سری مدور و آن از غیر آهن کنند که قابل ارتجاع است . ♦ سنجاق ته دار ؛ فلزی سیخکی مانند سوزن که در ته آن دگمه ٔ کوچکی تعبیه شده است . (از فرهنگ فارسی معین ). ♦ سنجاق سر ؛ سنجاق فلزی و گاه با روکش استخوانی که زنان برای نگهداری مو یا زینت زلف بدان نصب کنند. خار. خارسر. گیره ٔ سر. سرخاره . ♦ سنجاق قفلی ؛ نوعی سنجاق که دنباله ٔ سیخک نوک آن تیز است و پس از یک دور خمیدگی دایره وار بموازات سیخک و به درازای او قرار داده شود و به کلاهکی که در وسط چاکی دارد متصل گردد تانوک تیز سیخک از شکاف بگذرد و به کلاهک گیر کند و مانع خلیدن به اطراف یا باز شدن دهانه ٔ سنجاق گردد.
سنجاق . [ س َ ] (ترکی، اِ) سنجق . سنجوق . علم . درفش . رایت . (فرهنگ فارسی معین ). ج، سناجق . ◄ یکی از تقسیمات ایالت در دولت عثمانی . ولایت . (فرهنگ فارسی معین ).