سنجیدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سنجیدن . [ س َ دَ ] (مص ) (از: سنج + یدن، پسوند مصدری ) با جزو اول از ریشه ٔ سج یا سک، سختن به معنی وزن کردن چیزی را با ترازو و جز آن مقایسه کردن و برابر کردن .(از حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ). وزن . (منتهی الارب ).وزن کردن . (شرفنامه ٔ منیری ) (آنندراج ). کشیدن . سختن . زنة. (منتهی الارب ). اندازه گرفتن . اتزان . توازن . موازنة : ولکن دوازده درهم ایشان یک درم سنگ سنجد و دیناری از وی یک درم سنجد. (حدود العالم ). بیابیم و دل را ترازو کنیم بسنجیم و نی زور بازو کنیم . فردوسی . سدیگر بقپان بسنجید سیم زن بیوه وکودکان یتیم . فردوسی . این سزایی است که نیکوکردار و بدکردار را بدان بسنجد. (تاریخ بیهقی ). کاتبت را گو نویس و خازنت را گو که سنج ناصحت را گو فزای و حاسدت را گو گداز. منوچهری . نسنجد نزد تو یک پر پشه گرش همسنگ این گیتی گناه است . مسعودسعد. بقسطاسی بسنجم راز موبد که جوسنگش بود قسطای لوقا. خاقانی . گرچه ز نارنج پوست طفل ترازو کند لیک نسنجد بدان زیرک زر عیار. خاقانی . تو این چشم که داری برکن تا در ترازو بسنجیم گر برابر آید چشم از آن تو بود. (سندبادنامه ص ٣١١). ◄ ارزیدن . لایق بودن . لیاقت داشتن . برابری کردن . ارزیدن : بجائی که پرخاش جوید پلنگ سگ کارزاری چه سنجد بجنگ . فردوسی . یکی داستان زد سوار دلیر که روبه چه سنجد بچنگال شیر. فردوسی . چه سنجد بداندیش با بخت تو به پیش پرستنده ٔ تخت تو. فردوسی . بدین یال و گردی بر و گردگاه چه سنجد بچنگال او کینه خواه . اسدی (گرشاسب نامه چ یغمایی ص ٥٣). سر چه سنجد که هوش می بشود تن چه ارزد که توش می بشود. خاقانی . جانهای پاک بازان خون شد در این بیابان یک مشت گندم آخر در خرمنی چه سنجد. عطار. گریه ٔ حافظ چه سنجد پیش استغنای عشق کاندرین دریا نماید هفت دریا شبنمی . حافظ. ◄ برابر بودن . معادل بودن : باز عدوی تو بهراسد ز کبک تو کوه مخالف تو نسنجد بکاه تو. فرخی . زهد من با تو چه سنجد که به یغمای دلم مست و آشفته بخلوتگه راز آمده ای . حافظ. ◄ آزمودن . امتحان کردن . تجربه کردن . رسیدگی کردن . دادرسی کردن . ◄ مقایسه کردن . قیاس کردن . بحساب گرفتن . پنداشتن . فرض کردن . اندازه گرفتن . قیاس . مقایسه : نبیند ز برداشتن هیچ رنج مر او را چو گرگ و چو جادو مسنج . فردوسی . ♦ برسنجیدن ؛ سنجیدن : کم و بیش کالا چنان برمسنج که حمال هر ساعت آید به رنج . نظامی . هر آن صنعت که برسنجی بمالی بهای گوهری باشد سفالی . وحشی . ♦ سنجیدن خرد و جان ؛ برکشیدن عقل و جان . اندازه گرفتن خرد و جان : خرد را و جان را همی سنجد او در اندیشه ٔ سخته کی گنجد او. فردوسی . ♦ سنجیدن سخن ؛ سخن سنجیدن . تعمق کردن در آن . اندیشه کردن در گفتار : بدان کز زبانست مردم به رنج چو رنجش نخواهی سخن را بسنج . فردوسی . سخن سنج دینار و درهم مسنج که بر دانشی مرد خواراست گنج . فردوسی . خردمندان گفته اند هر که سخن نسنجد از حجاب سخن برنجد. (گلستان چ یوسفی ص ١٨٦).