سنجیده
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سنجیده . [ س َ دَ /دِ ] (ن مف / نف ) سخته . موزون . (آنندراج ). ◄ پخته . آزموده . مجرب . ممتحن . جاافتاده . سخته . ◄ نیک اندیشیده . نیک سگالیده (سخن یا نکته ). ♦ بسنجیده ؛ سخته . موزون . جاافتاده . پخته : بسنجیده چون کار هر نیکخو پسندیده چون مهر هر مهربان . فرخی . ♦ معنی سنجیده ؛ از روی اندیشه : معنی سنجیده را اوقات باید صرف کرد گر بهایی دارد این یوسف ز نقد فرصت است . محسن تأثیر (ازآنندراج ). گر سخن گستر ندارد قدر و مقداری چه غم وزن او ظاهر شود از معنی سنجیده اش . محسن تأثیر.