سنخ
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سنخ . [ س َ ن َ ] (ع مص ) برگردیدن . ◄ تباه شدن . (منتهی الارب ) (آنندراج ). گند شدن طعام . (تاج المصادر بیهقی ). گند شدن . (دهار). تغییر یافتن . مزه گرداندن روغن و طعام . سنخ الدهن ؛ روغن فاسد شد و تغییر یافت . (از منتهی الارب ). ◄ بسیار خوردن طعام را. (منتهی الارب ) (آنندراج ).
سنخ . [ س َ ] (اِ) نمک طعام . (برهان ) (آنندراج ). ◄ چرک وریم که عربان وسخ گویند. (برهان ) (آنندراج ). شوخ .
سنخ . [ س ِ ] (ع اِ) بیخ و بن دندان . ج، اسناخ، سنوخ . (منتهی الارب ) (آنندراج ). بن دندان و اصل آن . جای رستن دندان بن دندان . (دهار) (مهذب الاسماء). ◄ بیخ و اصل و ماده ٔ هر چیز. (برهان ). اصل مردم . بیخ و اصل هر چیزی . ◄ بن پیکان . (مهذب الاسماء). ◄ گونه . از این سنخ . از این گونه . از این قرار. ◄ تیزی و شدت تب .