سندباد
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سندباد. [ س ِ ] (اِخ ) نام پسر گشتاسب بن لهراسب .(فرهنگ رشیدی ). نام پسر گشتاسب بن لهراسب بود که با اسفندیار اخوت داشته . وی طالب حکمت و دانش گردید و تا به مقام دانایی و فرزانگی رسیده، کتابی در حکمت و پند و عقلیات بنام خود تألیف کرده و آن در روزگار باقی بماند. (از آنندراج ). نام پسر گشتاسب . (غیاث ).
سندباد. [ س ِ ] (اِخ ) سنباد مجوس . رجوع به سنباد شود.
سندباد. [ س ِ ] (اِخ ) نام حکیم هندی که مسعودی مؤلف مروج الذهب و ابن الندیم او را واضع «سندبادنامه » دانسته اند. (فرهنگ فارسی معین ) : ویژه توئی در گهر سخته تویی در هنر نکته تویی در سمراز نکت سندباد. منوچهری . چه خوش آمد این نکته در سندباد که عشق آتش است ای پسر پند، باد. سعدی .