سندلی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سندلی . [ ] (اِخ ) تیره ای از طایفه ٔ کیومرسی ایل چهارلنگ بختیاری . (جغرافیای سیاسی کیهان ص ٧٦).
سندلی . [ س َ دَ ] (اِخ ) سندل . شهری به هند : بمردی جهان را گرفته بدست ورا سندلی بود جای نشست . فردوسی . همی خواست فرزانه ٔ گو که گو بود شاه و در سندلی پیشرو. فردوسی .
سندلی . [ س َ دَ ] (اِ) کرسی را گویند که کفش و پای افزاربر بالای آن گذارند. (برهان ) (آنندراج ) : لوح سجاده و مسواک قلم میزر عرش سندلی کرسی و فرشست فراش از آثار. نظام قاری (دیوان البسه ص ١١). متکا در گله با سندلی این معنی گفت که تویی بقچه کش و تکیه بمن دارد یار سندلی داد جوابش که تویی آلت طیش سندلی و قتلی چند نهی شرمی دار. نظام قاری (دیوان البسه ص ١٣). و رجوع به صندلی شود. ◄ کرسی کوچک بوده است که در قدیم کفش دار کفش سطان رابرداشته و بر سر آن کرسی میگذاشته است، لهذا آنرا سندلی گویند. (از آنندراج ). صندلی . (از انجمن آرای ناصری ). ◄ پارچه ٔ ابریشمی . (دزی ج ١ ص ٦٩٣). ◄ (ص ) بی عقل . ابله . احمق . (از آنندراج ). احمق . ابله . (انجمن آرا) : کار شیراز و اهل منصبشان از من ای بی خبر چه می پرسی ؟ لیوگیشان رسیده ست بعرش سندلیشان گذشته از کرسی . رفیعالدین شیرازی (از انجمن آرا).