سندی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سندی . [ س َن ْ ن ِ ] (اِخ ) ابن محمدبن عبدالهادی تتوی (مدنی ) ابوالحسن، نورالدین سندی . فقیه حنفی . عالم در حدیث و تفسیر و عربی . اصل وی از سند و محل تولدش نیز در همین محل است و بمدینه تا زمان وفات مسکن گزید و بسال ١١٣٨ هَ . ق . درگذشت . او راست : حاشیه بر سنن ابن ماجه . شرح سنن ادبی داود. حاشیه بر صحیح بخاری . حاشیه بر مسند امام احمد. حاشیه برسنن کبیره ٔ غسانی . حاشیه بر بیضاوی . و غیر ذلک . (اعلام زرکلی ج ٣ ص ٩٣٨). رجوع به معجم المطبوعات شود.
سندی . [ س ِ ] (ص نسبی ) منسوب به سند که از بلاد هند میباشد. (الانساب سمعانی ). منسوب به سند ناحیتی از هندوستان قدیم که امروز داخل کشور پاکستان است : از پارسی و تازی و از هندو و از ترک وز سندی و رومی و ز عبری همه یکسر. ناصرخسرو. به پیغمبر عرب یکسر مشرف گشت و فرّ او ز ترک و رومی و هندی و سندی، گیلی و دیلم . ناصرخسرو (دیوان چ تهران ص ٢٦٩).
سندی . [ س ِ ] (اِخ ) ابن علی وراق دکان او در طاق زبل (ظاهراً به بغداد؟) و وراق اسحاق ارجانی بن ابراهیم موصلی بوده و گویند که کتاب اغانی کبیر را او کرده و نسبت او را به اسحاق داده است . (از ابن الندیم ). رجوع به الاوراق صولی ص ٢٢٩ و ٢٣١ شود.