سنگ سار
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سنگ سار. [ س َ ] (اِخ ) دهی است از دهستان جرگلان بخش مانه ٔ شهرستان بجنورد. دارای ١٣٨ تن سکنه . آب آن از قنات . محصول آنجا غلات . شغل اهالی زراعت و راه آن مالرو است . (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج ٩).
سنگسار. [س َ ] (اِ مرکب ) نوعی از سیاست که آدمی را تا کمر درخاک نشانند و بر آن سنگ باران کنند بحدی که بمیرد. (غیاث ). سیاستی باشد مشهور که آدمی تا کمر در خاک نشانند و سنگ باران کنند. (برهان ). سیاستی است که به عربی رجم خوانند. (انجمن آرا) (ناظم الاطباء) : هرکه در حرم پادشاه رود و با دختر پادشاهان زنا کند جزای سنگسار باشد. (اسکندرنامه نسخه ٔ سعید نفیسی ). کنند آن هیونان از آن سنگبار نمانند خود را در آن سنگسار. نظامی . برآمد یکی ابر ظلمات رنگ بر آن سنگساران ببارید سنگ . نظامی . ما نگون و سنگسار آئیم از او ما کساد و بی غبار آئیم از او. مولوی . ◄ رسخ و رسخ در لغت به معنی ثبوت باشد که از ثابت شدن است . ◄ (اصطلاح اهل تناسخ ) آن است که چیزی بسه مرتبه متنزل شود یعنی روح از صورت انسان بصورت حیوان دیگر جلوه نماید و بعد از آن بصورت نباتی چمن آرا گردد و آنرا بگذارد و بصورت جماد ظهور کند. (از ناظم الاطباء) (برهان ) (از انجمن آرا) (آنندراج ). این لغت دساتیری است .