سنگداغ
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سنگداغ . [ س َ ] (اِ مرکب ) سنگی که داغ کرده در آب یا بچیزی دیگر اندازند تا کثافت آن ببرد. (آنندراج ). ◄ (ص مرکب ) آبی که سنگ تافته در آن انداخته باشند. (ناظم الاطباء). ◄ گرم رو. (آنندراج ) : افکنده نعل، توسن ِ برق ِ سبک عنان در وادیی که گشته مرا سنگ داغ پا. قزلباش خان (از آنندراج ). ◄ کنایه از عاشق دل سوخته . (آنندراج ). عاشق سوزان و شتابان . (ناظم الاطباء) : در رهگذار جانان خورشید سنگ داغ است رخسار دلبر من هم چشم و هم چراغ است . میرزا طاهر وحید (از آنندراج ). خسرو خبر ندارد از درد عشق شیرین معلوم میتوان کرد فرهاد سنگ داغ است . سلیم (از آنندراج ). گل چه سان چهره شود با تو که یاقوت شود سنگ داغ از رخ چون لاله ستانی که تراست . صائب (از آنندراج ).