سنگلاخ
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سنگلاخ . [ س َ ] (اِخ ) (میرزا...) از شعرا و عرفا و خوشنویسان عهد فتحعلی شاه و محمدشاه و ناصرالدین شاه بود.در شب جمعه ١٧ صفر ١٢٩٤ هَ . ق . بسنی نزدیک به یک صد و ده سال در تبریز فوت کرد و در آنجا بخاک سپرده شد. میرزا سنگلاخ اصلاً خراسانی است و در خط نستعلیق استاد بود. در تمام عمر زن نگرفت و مسافرتهای بسیار کرد. و بیش از بیست و پنج سال در ممالک عثمانی و مصر بسر برد. و خود را «آفتاب خراسان » می خواند و زمین و زمان را بنده ٔ خود و شعر خود می خواسته است . میرزای سنگلاخ کتابی بنام امتحان الفضلاء و تذکره ٔ خطاطان دارد که آنرا در دو جلد به چاپ رساند و مجموعه ای از رقمهای خود را در کتابی بنام (درج جواهر) جمع کرد و بسال ١٢٨٢ هَ . ق . بچاپ سربی در مصر بطبع رسانده است . (تلخیص از وفیات معاصر بقلم محمد قزوینی مجله ٔ یادگار سال پنجم شماره ١ و ٢). و رجوع به دانشوران خراسان ص ٢٦٨، فهرست سپهسالار ج ٢ ص ٢ و سبک شناسی ج ٣ ص ٣٩٥ شود.
سنگلاخ . [ س َ ] (اِ مرکب ) سنگستان که جا و مکان سنگ باشد چه لاخ به معنی مکان آمده است همچو دیولاخ که جا و مقام دیو را گویند. (برهان ) (آنندراج ) (غیاث ). زمین سنگستان . (لغت فرس اسدی ) (شرفنامه ٔ منیری ) : صحرای سنگروی و که سنگلاخ را از سم آهوان و گوزنان شیار کرد. فرالاوی . چو زآن بگذری سنگلاخ است و دشت که آهو بر آن برنیارد گذشت . فردوسی . بر سنگلاخ و دشت فرودآمدی خجل اندر میان خاره و اندر میان خار. فرخی . زمینی همه روی او سنگلاخ بدیدن درشت و به پهنا فراخ . عنصری . زمینی زراغنگ و راه درازش همه سنگلاخ و همه شوره یکسر. عسجدی . هر کجا سنگلاخ و یا خارستانی باشد لشکرگاه ما آنجا میباشد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٥٩٤). غافل مشو که مرکب مردان مرد را در سنگلاخ بادیه پی ها بریده اند. خواجه عبداﷲ انصاری . برون برد شه رخت از آن سنگلاخ عمارتگهی دید و جایی فراخ . نظامی . بچشمی کآمده بر سنگلاخش شکوفه وار کرده شاخ شاخش . نظامی . دلم را منزلی پیش است و واپس ماندگان از پس که راهش سنگلاخ است و سم افکنده ست پالانی . خاقانی . رهت سنگلاخ است خاقانیا خرت سم فکنده ست و با رنج بار. خاقانی . صبر در صحرای خشک سنگلاخ احمقی باشد جهان حق فراخ . مولوی . در میان سنگلاخ بی گیاه روز تا شب بی نوا و بی پناه . مولوی . چو بیرون شد از کاروان یک دو میل به پیش آمدش سنگلاخی فهیل . سعدی . مزن هر دم قدم در سنگلاخی ز شاخی هر زمان منشین بشاخی . جامی . ◄ خانه از سنگ کرده : من اندر نهان زین جهان فراخ برآورده کردم یکی سنگلاخ . ابوشکور. ◄ سنگ سخت . (آنندراج از لطائف اللغات ).