سنگین
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سنگین . [ س َ ] (ص نسبی ) (از: سنگ + ین، پسوند نسبت ) گیلکی «سنگین »، کریستن سن «سنجین » ضبط کرده ! فریزندی «سئنجین »، یرنی «سنجین »، نطنزی «سنجین »، سمنانی «سنجین »، سنگسری، لاسگردی و شهمیرزادی «سنجین »، سرخه ای «سنجین » . گران . وزین . ثقیل . ضد سبک . سخت . صلب . باوقار. (از حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ). بمجاز، گران . (آنندراج ). ثقیل . وزین . (یادداشت بخط مؤلف ) (ناظم الاطباء). ◄ گران بها. ثمین . قیمتی : گوهر سنگین که زمین کان اوست کی دیت گوهر دندان اوست . نظامی . ◄ آنچه از سنگ ساخته باشند. (آنندراج ) : و اندر کوههای وی [ طوس ] معدن پیروزه است ...و سرمه و شبه و دیگ سنگین و سنگ فسان . (حدود العالم ). آنجا که پتک باید خایسک بیهده ست گوز است خواجه سنگین مغز آهنین سفال . منجیک . که اکنون بدین تنگ غار اندری گریزان به سنگین حصار اندری . فردوسی . بغار سنگین در نه بغار دین اندر رسول را بدل پاک صاحب الغاریم . ناصرخسرو. اندرین زندان سنگین چون بماندم بی زوار از که جویم جز که از فضلت رهایش را سبب . ناصرخسرو. و این نواحی در میان شکسته ها و نشیب و افرازهای خاکین و سنگین بر مثال خرقان . (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص ١٤٣). درین گور گلین و قصر سنگین به امید تو کردم صبر چندین . نظامی . رخش ترا بر آخور سنگین روزگار برگ گیانه خر تو عنبرین چرا. خاقانی (دیوان چ عبدالرسولی ص ١٢). در بند چار آخور سنگین چه مانده ای در زیر هفت آینه خودبین چه مانده ای . خاقانی . صندوق تربت پدر من سنگین است و کتابه رنگین . (گلستان سعدی ). ◄ وزین .متین . موقر. باوقار. (یادداشت بخط مؤلف ). باوقار. (حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ). ◄ کنایه از مردم اصیل و نجیب . (آنندراج ). ◄ متمرد. سرکش . (ناظم الاطباء). ◄ نحس . شوم . (آنندراج ). ◄ استوار. محکم . (ناظم الاطباء). ◄ ناگوار. غلیظ. ثقیل . بطی ءالهضم . بدگوار. دیرگوار. (یادداشت بخط مؤلف ). ◄ نوعی از سلاح و سرنیزه . ◄ شدید. (ناظم الاطباء). ♦ استخوان سنگین : خواهم از برای دل دلبری بتمکینی بهر این هما باید استخوان سنگینی . اسماعیل ایما (از آنندراج ). ♦ بیماری سنگین . ♦ توبه ٔ سنگین : بنای توبه ٔ سنگین من خطر دارد اگر بهار به این آب و تاب میگذرد. اسماعیل ایما (از آنندراج ). ♦ حرف سنگین ؛ حرف ناروا. سخن درشت : چند باید شد ز غفلت مرکز تشنیع خلق حرف سنگین تا به کی چون گوش کر برداشتن . میرزا بیدل (از آنندراج ). ♦ خواب سنگین . درد سنگین . ♦ دست سنگین ؛ آنکه زخم دست او سخت درد آرد. ♦ دسته ٔ سنگین ؛ پرجمعیت . ♦ دل سنگین ؛ قسی القلب : زنهار سعدی از دل سنگین کافرش کافر چه غم خورد که تو زنهار میکنی . سعدی . ♦ زبان سنگین ؛ زبان بد. بدزبان . ♦ ساعت سنگین ؛ وقت بد : از زنخدان تو دل را نیست امید نجات دلو ما در ساعت سنگین بچاه افتاده ست . صائب (از آنندراج ). ♦ سنگین اسلحه ؛ نظامیان سنگین اسلحه . ♦ سنگین شدن آبستن ؛ نزدیک شدن وضع حمل . ♦ سنگین شدن بیماری ؛ سخت شدن بیماری . اغما و ضعف ممتد : روایت کرده اند که چون رسول را بیماری سخت تر شد و سنگین افتاد، ابوبکر پیش رسول آمد. (قصص الانبیاء). ♦ سنگین شدن چشم ؛ غلبه کردن خواب بر آن . ♦ سنگین شدن زن ؛ بزرگ شدن بچه درشکم و نزدیک شدن بزادن . ♦ سنگین شدن مریض ؛ سخت شدن مرض او. ♦ طبع سنگین ؛ مقابل طبع روان : مرا از طبع سنگین آنچه زاید صدای اصطکاک آن سفال است . انوری (از آنندراج ). ♦ عروسی سنگین ؛ عروسی بسیار خرج سنگین . ♦ غم سنگین ؛ غم سخت و شدید. ♦ قافله ٔ سنگین ؛ قافله از سنگ . ۩ قافله ممتد و طولانی : در سرانجام سفر باش که در لوح مزار خیمه بیرون زد و خوش قافله ٔ سنگین است . اسماعیل ایما (از آنندراج ). ♦ گوش سنگین ؛ گوش کسی که آواز آهسته نشنود. گران گوش . سامعه ٔ ثقیل . ♦ مرض سنگین ؛ مرض شدید و سخت . ♦ مهمانی سنگین ؛ مهمانی پرخرج . ♦ ناخوشی سنگین ؛ مرض شدید. ناخوشی شدید. ♦ نرخ سنگین ؛ قیمت گران . ♦ امثال : سنگ بجای خودش سنگین است .
سنگین . [ س َ ] (اِخ ) دهی است جزء دهستان حسن آباد بخش کلیبر شهرستان اهر. دارای ١٦٨ تن سکنه است . آب آن از رودخانه ٔ الجبا و چشمه . محصول آنجا غلات و جنگل . شغل اهالی زراعت و گله داری و صنایعدستی آنان گلیم بافی است . (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج ٤).