واژه جو

سهراب سپهری | شرق اندوه | لب آب

/vâže/

گنجور؛ اشعار فارسی

دیشب، لب رود، شیطان زمزمه داشت. شب بود و چراغک بود. شیطان، تنها، تک بود. باد آمده بود، باران زده بود: شب‌تر، گل‌ها پرپر. بویی نه براه. ناگاه آیینه رود، نقش غمی بنمود: شیطان لب آب. خاک سایه در خواب. زمزمه‌ای می‌مرد. بادی می‌رفت، رازی می‌برد.

معنی سهراب سپهری | شرق اندوه | لب آب | واژه جو