سهمناک
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سهمناک . [ س َ ] (ص مرکب ) هولناک . دارای ترس و بیم . (ناظم الاطباء). مهیب . هول : فکند از سر تخت خود را بخاک برآمد ز جانش آتشی سهمناک . فردوسی . ما از دیوان و پریان از این سهمناک تر کس ندیده ایم . (اسکندرنامه ٔ نسخه ٔ خطی سعید نفیسی ). چون این بگفت نگاه کرد شخصی عظیم و سهمناک دید.(قصص الانبیاء). ماهی سهمناک بود هفتاد تن را زهره پاره شد. (قصص الانبیاء). بخت النصر خوابی دید عظیم سهمناک . (مجمل التواریخ و القصص ). آواز سهمناک بگوش روباه آمدی . (کلیله و دمنه ). نظر در قعر چاه افکند اژدهایی سهمناک دید. (کلیله و دمنه ). بسا شیر درنده و سهمناک که از نوک خاری درآید بخاک . نظامی . همان دریا که موجش سهمناک است گلی را باغ و باغی را هلاک است . نظامی .